زندگی باید کرد
آب را عوض کردم و ناامید در کنار ظرف نشستم. پنج دقیقه ای گذشت، بی هیچ روزنه امیدی از زندگی دوباره. بار پیش هم به اندازه کمتر از یک روز دور بودم و موقع برگشت با بدن نیمه جانش روبرو شدم، ولی هر چه بود تحرکی امیدوار کننده داشت، اما اینبار ظاهرا داستان دیگری است.
دوباره آب را عوض می کنم، کنارش می نشینم و دعا می کنم، اما افسوس که دو ماه زمان زیادی است که این موجود نحیف زندگی سخت و روزگار غدار را تاب بیاورد.
بازهم به بدن بی حرکتش نگاه می کنم. بی جان معلق شده است. یاد فرصت ها و صحبت هایی که همیشه بعد از فقدان عزیز می شوند می افتم. که باور می کند نبود این موجود پنج سانتی متری خلا به این بزرگی برایت درست کند؟
با همه وجود دعا می کنم. آهم که از نهاد بر می آید، مسیح وار تکانی به کوچکترین باله اش می دهد. هنوز باور کردنی نیست که دوباره به زندگی بازگشته است.
بالاخره "رفتنی" هست اما این دغدغه من نیست. اینکه تا دم رفتن "زندگی می کند" برایم کافی است.
-----
پی نوشت: این ماهی طلایی رکورد طول عمر را در همه ماهی هایی که تا به حال داشتم به جای گذاشته است!

