آقای مجتهدی – یادش سبز
سالهای سال برای تربیت طلبهها تلاش کرده بود و زحمتهای زیادی کشیده بود تا شاگردانش رو با آن چیزی که در مورد یک "آخوند" در جامعه امروز ایران جا افتاده متفاوت بار بیاره، افسوس که میخ آهنین در سنگ ِ مغز خیلی از شاگردانش نرفت …
محرم سال 76 بود، ده سال پیش. روز عاشورا با دو تا از دوستان دبیرستان (که همچنان با اینکه حرفه و کارمون اساسا ربطی به هم نداره از بهترین دوستانم هستند) رفتیم مدرسه آقای مجتهدی برای مراسم. در ورودی مدرسه یک فرش کناره پهن کرده بودند و آدمها از روی فرش حرکت میکردند و وارد محوطه مراسم میشدند و آقای مجتهدی روی یک صندلی درست در ورودی محوطه نشسته بود و به همراه مریدانش که کنارش ایستاده بودند به مهمانها خوش آمد میگفت … دوستانم اول و دوم وارد شدند و من نفر آخر بودم … حواسم فقط به جمعیت مردم و آقای مجتهدی بود و دقت نکردم که باید کفشم رو روی فرش دربیارم، همینطور که وارد شدم و سعی کردم مودبانه با سلام کردن از جلوی صندلی ی حاج آقا رد شم یکدفعه … آقای مجتهدی خدا بیامرز از روی صندلی نیم خیز شد و به سمت من حرکت کرد و فریاد کشید: "آخه این عقل ه ؟ با کفش روی فرش؟ این عقل ه؟" من تقریبا دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد، دندانهام قفل شده و از ترس چند لحظهای "کپ" کردم با خودم گفتم الان ه که این آدمهای دور و بر بریزن قیمه قیمه ام کنن … اطرافیان آقای مجتهدی رو گرفتند و به صندلی برگردوندن و آرامش کردند … من هم که کمی از حالت شُکم برطرف شده بود کفشم رو به سرعت زدم زیر بغل و دویدم داخل … بماند که مراسم قشنگی بود (آقای سیبویه که ایشون هم چند سال پیش فوت کرد و آدم ویژهای بود مراسم رو اجرا میکرد) اما تا مدتها این دوستان نامرد موضوع رو برای ما دست گرفته بودند … هر جا میرفتم همه میدونستند من همونیام که ...
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 2:54  توسط پژوهنده
|

