کاکا سیاه ِ بی گناه
یکم: چند ماه پیش اوایلی که اومده بودم اینجا یک شب دیروقت از ساختمان دانشگاه که خیلی نزدیک به خانه بود بر میگشتم. چند تا آدم به نظر مست دنبالم کردند (یا به قول بعضی ها من خیال کردم که دنبالم میکنن!) و من هم که لپ تاپم همراهم بود با دوپای قرض شده فرار رو بر قرار ترجیح دادم. بعدها هر چی فکر میکردم که چهره آدمی که توی اون جمع از همه جلوتر بود رو به یاد بیارم نمیشد، چون طرف سیاه بود.
دوم: چند شب پیش دیروقت (حدود ۲ نیمه شب فکر کنم) منزل دو نفر از دوستان بودم و میخواستم برگردم خونه که تقریبا ۱۰ دقیقه پیاده با اونجا فاصله داره. هی میگفتن از جلوی فلان جا رد میشی مواظب باش چون اخیرا یک سیاهه یکی از بچه ها رو اونجا لخت کرده و ساعت و موبالش رو برده.
سوم: چند ساعت پیش در زمان نا متعارف (۴ بعد از ظهر) خونه بودم. این ساعت آپارتمان خیلی خلوته و همه سر کار یا دانشگاه هستن. یک مرتبه یه کسی (که اتفاقا سیاه بود) خیلی آروم در رو باز کرد که داخل بیاد و تا من رو دید که هاج و واج منتظر مهمان ناخوانده هستم گفت که اشتباه کرده و دنبال خونه دوستش میگرده که احتمالا خونه کناری باشه. از اونجایی که خونه کناری هم یه مشت چینی توش زندگی میکنن بهش شک کردم و دنبالش کردم و معلوم شد که برادرمون همه درها رو برای پیدا کردن دوستش چک میکنه ...
چهارم: چند دقیقه پیش که پلیس برای تحقیق بیشتر در خونه اومد، جزو اولین سوالها ازم پرسید "آیا یه مرد ِ سیاه بود یا سفید؟"
حالا سوال اینه که کدوم، "سیاه بودن، فقیر بودن، بزه کردن" یا "سفید بودن، فقیر کردن، بزه شدن!"

